إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي

پيشگفتار 58

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )

است اما بيشتر داستانها در اصل خميرمايهء بابهاى كتاب است و جنبهء مثل ساير و ضرب المثل ندارد و در ميان آنها توسل به امثال داستانى نيز براى تأكيد و تأييد گفته‌هاى شخصيتهاى داستانى كم نيست . استفاده از مثل در ادب فارسى از دورترين روزگاران تاريخى جائى بلند داشته و در آثار بازمانده از دوره‌هاى پيش از اسلام و بعد از آن ، ضرب المثلهائى با دو صورت خود مستعمل است . اما در ضمن متون آن ادوار ؛ موضعى مستقل نداشته و به صورت پراكنده در ميان مطالب كتابهائى نظير وصيت‌نامه‌ها ، پندنامه‌ها ، خداىنامه‌ها و آداب و سير و نيز در سينهء برخى از فرهنگهاى لغت مربوط به روزگاران بعد از اسلام ثبت و ضبط شده است : « فصحاى فرس تا به حال بجمع‌آورى امثال پارسى نپرداخته‌اند و اين در منثور را در يكرشته منتظم نساخته‌اند . اگر كسى درين باب كمر سعى بر ميان بندد و امثال پريشان فرس را كه مانند بنات النعش پراكنده و پريشانست بر اين مثال جمع‌آورده حقى برين طايفه ثابت كرده خواهد بود » 86 . و بعدها بابهائى از مجموعه‌هاى ادبى به ثبت امثال اختصاص يافت و سرانجام با تأليف جامع التمثيل و بعد از آن امثال و حكم دهخدا سامانى شايسته يافت . بعد از انتشار اسلام در ايران و رواج فارسى درى ، نويسندگان ايرانى همراه با استعمال امثال فارسى ، از گنجينهء بسيار غنى و مدون عربى نيز بهره‌ها بردند زيرا در آن زبان از آغاز پيدايش و رواج كتابت ضبط امثال موردنظر اديبان بوده و از همان دورهء بنى اميه مجموعه‌هاى كوچك و بزرگى فراهم آمده بود . 87 درهرحال گمان مىرود نويسندهء كتاب اين‌گونه داستانهاى مثلى را از ديگران گرفته و باصطلاح خود وى « مسموع » است : « و اين سودا كى در دماغ معلول تو بيضه نهاذه است و در نفس مغرور تو آشيانه ساخته شخص ترا بر درخت خواهذ نشاند نه بر تخت و حلق ترا طناب خواهذ چشانيذ نه شراب و تو از آن شير صاحب‌شوكت‌تر نيستى و از آن هزبر قوى صولت‌تر نه كى روباهى را از چنگل عقاب حمايت نتوانست كردن تو نفس خويش را چون همت عم و پذر ترا بداهيهء سخت و واقعهء منكر اندازذ چگونه حمايت كنى . بهرام گفت بازگوى آن حكايت . گفت خوانده‌ام كى عقابى كى نهنگ را بچنگال از قعر آب بركشيذى و پيل را بمنقار از حضيض هامون بر اوج هوا بردى . . . روباهى را دريافت خواست كى از هوا بر سر او فروذ آيذ و چون صعوه از پشت زمينش در ربايذ . روباه از آن هيبت خوذ را در غارى انداخت و قريب بيست روز از صولت آن عقاب در غار بماند . بهيچ‌وجه از تنگناى غار انديشهء خروج نيارست كرد و در خيال چنان مستحكم كرده بوذ كى عقاب بر در غار مترصد خروج او نشسته است . پس چون كار بر وى از غار تنگتر شذ و گرسنگى و نياز دست يافت و خروج ضرورى گشت باحتياطى هرچه تمامتر پاى از غار بيرون نهاذ و گفت پيش از آنك در مطالبت قوت شروع پيوندم و بطلب طعمه عازم شوم ، كسى را طلب مىبايذ كرد كى شر اين دشمن قوى از من دفع كنذ و بلاى اين خصم منكر از